عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

عید و مهمونی

سلام سلام خوبیــــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عیدتون بهارتون مبارک امروز وقت کردم که بیام و از اتفاقات این چند روز براتون بنویسم چند روز پیش عسلی از خواب بیدار شده میگه مامان آهنگ بذار میخوام عربی  یا به قول خودش علبی برقصم منو میگی یهو اینطوری شدم الهی من فدای دخملم بشم. تازگیا هم براش چند تا کتاب خریدیم تا از خواب بیدار میشه میگه مامان برم کتابامو بیارم درس بخونیم بچه کلا عاشق درس و کتابه. کاش تا آخر همینطوری بمونه 29 اسفندم مامانی و بابایی به همراه عمه جون اومده بودن خونمون درسته که عسل یه خورده بد اخلاقی میکرد ولی با همه ی اینا بازم خوب بود. سال تحو.یل خیلی خوبی داشتیم. امسال هم برا اولین بار ب...
1 فروردين 1392

اسکیت بازی عســـــ♥ـــل

سلــــــام سلــــــام بازم یه روز خوب با عسل و بابا مرتضی شروع شد. امروز هم طبق معمول هوا خیلی خیلی خوب بود. عسل و بابا مرتضی زودتر از من بیدار شده بودند   منم زودی بیدار شدمو رفتم پیش عسل و بابا مرتضی. بعد صبحونه  رفتیم حیاط برا بازی. عسل اسکیت هاشو پوشید و بابا هم کمکش کرد تا عسل بتونه تعادلش رو حفظ کنه. عسل زرنگ منم ماشاالله خیلی زود تونست یاد بگیره و تعادلش رو خیلی خوب حفظ کرد. فداش بشم دخترمو چون وسط بازی عسل منم مشغول شستن حیاط بودم نتونستم ازش عکس بگیرم. شرمنده دیگه اگه زندگیم تو یه کاسه آب خلاصه میشد اونو بدرقه ی راهت میکردم  بای دوستای مهربونم ...
20 اسفند 1391

حرف های مادرانه

  نمی توانم در خیالم روزی را ببینم که تو نیستی من در کوچه ها آواره و سرگردان باشم و هر کسی مرا ببیند از من بپرسد در جستجوی کیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دخترم تاج سرم از روزی که اومدی و وارد زندگیم شدی از روزی که خدا تو رو به ما امانت داد و شدی نفسم شدی همه کسم شدی دنیام شدی روحم شدی روانم خودت یه روزی مادر میشی و تمام احساس منو درک میکنی دخترم. حتی یک پدر هم نمی تونه احساس یه مادرو درک کنه. احساسی که به تو دارم یه حس فوق العادست من عاشق کسی ام که خیلی صاف و سادست عسل عاشق مهربونیتم. عاشق قلب پاکت از وقتی به دنیا اومدی شدی همه همدم من و بابا تو یه شهر غریب. ما سه نفر همه دنیای همیم . هیچوقت تنهات نمیذارم. نمی ذ...
13 اسفند 1391

بازی تو حیاط

سلام سلام خوبین دوستای گلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز هوا خیلی خیلی خوب بود با عسلی رفتیم حیاط تا دخمل مامان بتونه بازی کنه و هواش یکم عوض بشه الهی که من دورش بگردم  الهی که من فداش بشم نمی دونین که وقتی رفت حیاط چه ذوقی میکرد آخه خیلی کم پیش میاد که تو این فصل عسل تو حیاط بازی کنه ولی تابستونا هر روز میریم پارک و  شب تو حیاط بازی میکنه. خلاصه این فندق مامان رفت حیاط و کلی بالا پایین پرید. تازه عسل از مگس میترسید و به مگس میگفت گوزن. خدایی اینا چه ربطی به هم دارن نمیدونم. بعدشم رفت گشت و گشت یه سوسک مرده پیدا کرد  از تو حیاط سنگ بر میداشت و مینداخت پیش سوسکه و میگفت مامان الان کار میکنه بعدش ب...
13 اسفند 1391